|
چشمان باراني
|
تمام مشکلات را زمان هم آغوش شدن با تو از یاد میبرم .....

زیرا زندگی من تو هستی و انگیزه آن نیز باز تو هستی !
یادت هست در آن شب تاریک مرا تنگ در آغوش گرفته بودی و برایم از عشق جاودانمام میگفتی ؟؟؟
و من با نیرویی که از دل مهربان تو خارج میشد و بر قلبم اصابت میکرد جان دوباره میگرفتم .
در آن شبی که جز خدا و من و تو دیگری نبود...... به خود جرات دادم و لبان زیبای تو را بوسیدم
من در آغوشت بودم و تو با گرمی عشقت به من زندگی دوباره میدادی !!!!
باید اعتراف کنم که من ترا نه فقط دوست دارم بلکه می پرستم ....
همان طوری که بندگان خدا خالق خود را می پرستند .......
ای محبوب ... من چقدر خوشبختم که عاشق چون توئی گشتم
با من بگوی که چگونه باید تن و جانم را در کنار تو و برای رضای قلبت بسوزانم ؟؟؟؟؟
دیگر این زندگی دور از تو برایم گورستانی بیش نیست ..
تو را به عشقمان سوگند میدهم به من اجازه بده کنارت باشم
از آنگاه که قلب تو را باز یافته وجودم با عطش وصف ناپذیر ترا میطلبد و زندگی برایم زیبا شده
همه شب و همه روز به تو فکر میکنم ....
تمام غم من با تبسمی که بر لبهای شیرین تو نقش می بندد از میان می رود
و تمام نشاط زندگی من با کوچکترین گرد غمی که بر سیمای جذاب تو نشیند محو می شود .
هیچ گاه هیچ قدرتی قادر نخواهد بود که عشق ترا از قلب من در هیچ زمانی از میان برد .

زندگی من نمی خواهم که دور از روی تو
رانده از کوی تو و از دیده جادوی تو
این چنین دیوانه وار حسرت یک خنده است
پر بگیرد قلب من در هر زمانی سوی تو