|
چشمان باراني
|
به اندازه ای دوستت دارم که بیانش را ندانم وآنقدر می خواهمت که تاب مقاومتش را نتوانم.
با آنکه در هیچ مکتبی از عشق چیزی نیاموخته ام .![]()
اما در هجران تو اشک فراق میچکانم ودر کنار تو سرشک شوق میریزم.![]()
امیدی به جز تو ندارم و نفسی دوراز تو به راحت بر نیاورم .
بار اول که تورا دیدم قلبم طپید و نشاط و جوانیم را از من رمید.
بار دوم امیدی بی نهایت که از چشمهای تو ساطع بود در کورانی از لذت و شادی و وصال
غرقم کرد و اکنون در راهی گام گذاشته ام که دیگر توانائی و امکان برگشت برایم میسر نیست.
همه شب و همه روز به تو فکر می کنم و برای وصول به عشق متقابل از هیچ چیز نمی هراسم .
هیچگاه هیچ قدرتی قادر نخواهد بود که عشق تورا از قلب من در هیچ زمان از میان برد .![]()
دیگر نمیدانم باتو چگونه سخن گویم ودر جمع عشاق چنان دمساز شوم ...![]()
فقط آنچه که از من باقی مانده با آخرین ذرات حیات خویش فریاد میزنند که دوستت دارند .
ای الهام بخش من ای آنکه بروجودم بیش از روح من مسلطی :
آیا هرگز وفایی بیش از آنچه که نسبت به تو دارم در هستی جهان می تواند وجود داشته باشد ؟![]()
اینک جز غم هجران رنجی ندارم و جز شهد لبت گنجی آرزو ننمایم.......
تو برای منی و وفای تورا به قیمت تمام ذرات وجودم خریدارم .
با نگاه یادم کن و با خنده ای شادم چون زندگیم متعلق به توست.........!!!!
روزی اگر دل این عاشق زار را بشکنی و نور امیدی که بر دلش تابیده قطع کنی....؟؟؟؟؟
آنوقت با زندگی بدرود می گوید و این را نیز خود بهتر میدانی .....!
همیشه با آغوش باز و هرزمان با دلی از مهر و عشق در انتظار تو هستم .
کسیکه تو را برای همیشه می پرستد ..... اگر زنده بود با جسم و روانش
اگر بیمار شد و در گذشت باروان جاودانش .....!

تقدیم به کسی که زندگیم متعلق به اوست ....![]()