|
چشمان باراني
|
شب پنجم محرم بود نوبت خانواده دخترک قصه ما بود که شام بدن واسه هیئت
شام پلو کباب بود همه غذا رو به هیئت فرستادن و دیگ دوم را بین همسایه ها پخش کردن
ساعت ۲ شب رو نشان میداد همه کارها تموم شده بود و همه ظرفها هم شسته شده بود ...دخترک
خیلی خسته بود و رفت خوابید دقیق نفهمید کی خوابش برد....
.......اینجا کجاست ؟؟؟ چه کویر داغی ....!!! بابا ؟! بابا جون اینجا کجاست ؟؟؟
پدر: نترس دخترم نترس ....
دخترک بابا اینجا چه خبره ؟؟!!! این خانوما که با چادر هستند اینا کی هستند ؟؟ این آقایون ؟؟؟
چرا تمام این آدمها له شدند ؟؟ چرا نمی تونند راه برن ؟؟ ....صدای گریه نوزادی به گوش دخترک رسید
وای بابا این بچه ها توی این کویر می سوزند انگار زیر سم های اسب ها موندند !!! چه وحشتناک ...
دخترک به سمت اون نوزادان رفت در بین آنها یک پسر کوچولو نظرشو جلب کرد بچه رو بقل کرد و به
سمت پدرش رفت
دخترک: پدر این کوچولو چقدر نازه ! ولی چرا از گلوش خون میاد ؟؟ پدر این کوچولو رو هم با خودمون
ببریم ؟؟؟
پدر: نه دخترم این کوچولو حتما خانواده داره ...
دختر: نه پدر لطفا بزار بیارمش شما که خیلی بچه دوست داشتی تورو خدا بزار بیارمش
پدر: باشه دخترم اما مثل چشمات ازش مراقبت کن
از دور صدای پای چند سواره بر اسب می آمد
دخترک دوان دوان به سوی آنها رفت انگار از قبل آنها را می شناخت
در میان آن ارتش یک آقای بسیار زیبا که سوار بر اسب سفید بود به سمت دخترک آمد اورا سوار بر اسب
خودش کرد
پدر از دور درحال تماشای آنها بود
دخترک: آقا این آدمها که له شدند کی هستند ؟ چرا اینجوری شدند ؟
دخترم آنها یاران من هستند که در زیر سم اسب ها مانده اند
دخترک : این دیگها چیست ؟
اینها غذایی است که امشب یک خانواده درست کرده اند و خرج هیئتم کرده اند .... این اولین غذایی
است که در این چند روزه به این آدم ها داده میشه
هردو باهم رفتند و غذا رو بین آن آدمها پخش کردند چه لذتی داره وقتی گرسنه ای را سیر کنی
دخترک : آقا من میتونم از این کودک نگهداری کنم ؟
آره دخترم ولی به شرط آنکه قول بدی مانند جونت از او نگهداری کنی دخترم این بچه نور چشم من
است
دخترک باشه قول میدم
صحبتشون تموم میشه پدر به سمت دخترش و آن مرد غریبه که هنوز نشناختش می آید
دیگه موقع رفتن رسده و آن پدر و دختر باید برن
حالا دخترک که تازه فهمیده آن آقای زیبا رو امام حسین است تشکر میکنه
امام حسین: دخترم این سه خانوم رو هم با خود ببرید
دخترک : نه ... تورو خدا ..من نمیتونم چهره خون آلود آنها را تحمل کنم
ناگهان ندایی به گوشش زسید ...یک نور و .... آن سه خانوم با چهره هایی نورانی مقابلش ایستادند
صدای گریه نوزاد و .....
دخترک بیدار شد صبح شده بود ... اما دخترک هنوز در بهت بود .... همون روز ظهرش فههمید
آن سه خانم حضرت زینب و حضرت رقیه و حضرت ام البنین بودند و آن نوزاد زیبا هم علی اصغر سه ماهه
بود ....