|
چشمان باراني
|

هرزمانی که تو با من هستی چقدر از خودم مطمئن میشوم
وجود ترا به نظر همانند پشتیبان مقتدربتصور میاورم
که به کسی مثل من امید و حرکت و شادمانی و نشاط و جان میبخشد!!
تو باید بدانی انتظاری که اکنون میکشم
بی شباهت به دقایق تلخ بیماران محتضر نیست!
بخداوند سوگند این بزرگترین ظلمی است که در حق من روا میداری
از آن موقعی که به عشق مقدس خود اعتراف کردم مدتها میگذرد
ولی هنوز نمیدانم عاقبت این پرستش بکا خواهد انجامید؟
آیا به شهد وصال یا بزهر جدائی؟کدامیک؟تو چه فکر میکنی؟
آری بهرزحمتی بود شب را به نیمه رساندم
در آنوقت بنظرم رسید که درکنار تختخواب من ارواح عاشق
که در پی معشوقه های خود به آندنیا می برند
بناگهان از خواب پریدم و مثل همیشه خود را تنها و دور از تویافتم !!
عزیزم ممکن است از تو خواهش کنم
بنزدم آیی و مرا از این همه کابوسهای وحشتناک نجات دهی.
کسیکه همیشه انتظارت را دارد....
