|
چشمان باراني
|

گريه کردن چاره درد تو نيست
بايد اول پيله ات را وا کنی
چشم هايت را بگو ديوانه جان
بسته ای! ميل تما شا می کنی ؟
شمعدانی های تو پژمرده اند
شا پرکهايت همه دلمرده اند
شاخ و برگ آرزوهايت ببين
سيلی سختی ز سرما خورده ا ند
تو نديدی ،من فراوان ديده ام
بالهايی را که هی شلاق خورد
لا به لای حسرت پر پر زدن
آخرش پروانه ای در پيله مر د
باز در را بسته ای بر روی خود ؟
می روی زندان کنی فرياد را...
باز می پيچی درون پيله ات ؟
می روی تا نشنوی اين باد را...