|
چشمان باراني
|

«گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي ترا......... چشم تو
زينت تاريكي نيست .... پلكها را بتكان ... كفش به پا كن و بيا !
» در انتهاي جاده دست پرالتهاب من چشم به راه دست مهربان
تست و چشم در چشم شيشه اي تو دوخته ام . گرامي ترين
مهر .. ملايمترين لبخند و نرمترين نگاه من ارزاني تو باد ! .... «
پس از سفرهاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي
طوفان خيز بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم ، بادبان برچينم ،پارو
وانهم ،سكان رها كنم ، آغوشت را بازيابم ،استواري امن زمين را
زير پاي خويش ! .... در افق نقطه هاي سياه كوچكي مي رقصند
و زميني كه بر آن ايستاده ام ديگر باره آرام يافته است ..... بر آ
آنچه دلخواه من است حمله نمي برم ! ... خود را به تمامي بر آن
مي افكنم ! اگر بر آنم كه تا ديگر بار بر پاي بتوانم خاست راهي
به جز اينم نيست ! .... » جاده خود التهاب است ... شب است و
ستاره و زمزمه سكوت و لبخند ... چشمهاي من و نگاه تو در
نسيم رهاست ... دلم با جاده مي رود ... دلم با جاده مي آيد و
من جاده را بسيار دوست مي دارم ..... و ماني ترين اميد با من
همراه است ....