|
چشمان باراني
|
سلام دوستای گلم فردا تولدمه
اما خوب چه تولدی آخه عذاداریم ![]()
ولی خوب به هر حال فردا میرم تو ۲۰ سال
چقدر زود گذشت![]()
دیگه دارم پیر میشم ...
راستی شما تو جشنم شرکت نمیکنید ![]()
![]()
تولدم مبارک ![]()
![]()
به علت فوت شوهر خاله عزیزم (حاج سید محمد دادور) تا چند وقت این بلاگ آپ نمیشه
امیدوارم در طی این مدت تنهایم نگذارید.
چراغ کم نور آن اطاق دیگر نمیسوزد. سایه نحیف و خمیده او در پشت اطاقش به چشم
نمیخورد. ساختمان سکوت و آرامی دائمی اش را همچنان حفظ کرده است. فقط آتشی که در
دل داشت خاموش شده و دیگر از آن سوز و گدازها و ناله و فغان ها اثری نیست مثل اینکه
اطاق کوچک او نیز برای همیشه به خواب ابدی فرو رفته است.
روزیکه اورا به گورستان میبردند مثل این بود که هیچکس جز چند نفر از مرگ او اندوهناک و
متاثر نیست زیرا در این جهان ناپایدار مردم از احساس و رنج و درد زود خسته میشوند و
دوست دارند صاحب آن به هرکجا وارد میشود آنجا را زودتر ترک کند.
کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکانرا