|
چشمان باراني
|
قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد
قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوری در حال نوشته شدن است
قصه من و تو آغازی احساسی داشت ، حرفهايی رويايی داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعی شد
تو آمدی در خوابم ، نشستی در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادی
چه زيبا پر كشيديم به سوی دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روی ماه نشستی و من نيز ماه را به آرامی حركت می دادم

گريه کردن چاره درد تو نيست
بايد اول پيله ات را وا کنی
چشم هايت را بگو ديوانه جان
بسته ای! ميل تما شا می کنی ؟
شمعدانی های تو پژمرده اند
شا پرکهايت همه دلمرده اند
شاخ و برگ آرزوهايت ببين
سيلی سختی ز سرما خورده ا ند
تو نديدی ،من فراوان ديده ام
بالهايی را که هی شلاق خورد
لا به لای حسرت پر پر زدن
آخرش پروانه ای در پيله مر د
باز در را بسته ای بر روی خود ؟
می روی زندان کنی فرياد را...
باز می پيچی درون پيله ات ؟
می روی تا نشنوی اين باد را...