|
چشمان باراني
|
در سکوت کوچه های بی کسی مانده ام با یک بقل دل واپسی
زین زمانه این دلم دلگیر شد صورتم شادو نگاهم پیر شد


امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که بییای به سراغم خبری نیست
در آیینه رفتم که بگیرم خبر از تو دیدم که در آیینه هم جز تو کسی نیست
میخوام بگم ...........اما باز فکر میکنم میبینم نمیشه فقط میدونم خیلی دوسش داشتم دارم و خواهم
داشت .............
بوسه در رویا
فرشته ای از آسمان خرامان خرامان بزمین آمد در کنارم نشست سر پراز آلام و اندوه مرا بر زانوی خویش
نهاد و اشگ از دیده خون آلودم پاک کرده و سپس بوسه گرم پر از مهری از لبانم بر گرفت و نام آنرا بوسه
در رویا گذاشت .
همان رویائی که مثل نور درخشانی از ستاره ای بزمین بدرخشد و بینوای دور افتاده ای را غرق در مسرت
خویش کند !
همان رویائی که مانند انوار درخشنده شب های مهتاب سایه ترا در برابرم جلوه میدهد و ترا در باغوش پر
زا اشتیاق من دعوت میکند .
بوسه تو اگر به لبان من برسد اثر شگفت آور بوسه فرشته آسمانی را قطعا زایل میکند مگر نه اینست که
لبان تو از من گریزانند پس بگذار در رویا فرشته ای بنزدم آید و مرا از اشتیاق بوسیدن لبهای زیبا تو باز
دارد .
دیشب که نیمه های شب از شوق دیدار تو به خواب نرفته بودم سرود آسمانی فرشتگان بگوشم میخورد که با
آوای دلنشینی میخواندند؟
ای موجودات بی خبر زمینی ساکت و آرام همچنان بخوابید که عاشقی از ذوق دیدار معشوق بخواب نمیرود .
ای انسان ناپایدار و ای بشر فنا پذیرهمچنان آسوده و آرام بخواب که عاشق دیوانه شوریده حالی ستارگان پر
از تلو لو آسمان را میشمارد تا سپیده بدمد و او بتواند معشوقه زیبایش را تماشا کند .
ای گناهکارانی که عاقبت در میان توده ای از خاک بسختی خواهید خفت در خواب غفلت سنگینی غوطه
ور شوید تا عاشق زار بتواند از روی اجساد شما بگذرد و بخانه معشوقه راه یابد و اورا در میان بازوان
خود
بفشاردو با گرمی لبانش اورا نوازش دهد و از خواب برانگیزد و سپس دست در دست او به جمع ما اضافه
شود و باهم پرواز کنان به آن ستارگانی که در آسمان بی پایان خداوندی نزدیک یکدیگر غرق در نور و
عشق و مستی هستند برویم و دنیای فرومایه را بفراموشی بسپاریم !